اشك ناشي از ترس از تمامي چشم فرو ميريزد وديده را تار ميكند ,همان كاري كه ترس با ما ميكند .وقتي ميترسيم نمي توانيم ببينيم و فكر كنيم.اشكهاي ناشي از ترس معمولا زيادند آن قدر كه چشم را پر مي كنند و بر پهناي صورت فرو مي غلتند .اشكهاي ناشي از ترس از كف پا سرچشمه ميگيرند.اين اشكها از سرتاسر بدن عبوركرده ودر آن رعب ووحشت و لرز ايجاد ميكنند.

اشكهاي ناشي از شرم از درون معده سرچشمه ميگيرند و معمولا ما را خم مي كنند,البته نه از درد,بلكه از نگراني.

اشك شوق از تيره ي پشت و اطراف مغز ,سرچشمه مي گيرد و به تو درك و بصيرت جديدي مي دهد كه بفهمي اشكهاي غم در زندگي ضروري و هر نوع آن خود دعايي است وفردا رابهتر از امروز خواهد كرد .اشك شوق تو را رها ميكند تا بتوني براي خود ت ,براي بهبوديت وبراي مراحل پيشرفتت جشن بگيري.

اشكهاي مخلوط از بد ترين نوع اشك است .اين اشك ها در اثر خشم ,غم,ترس وشرم سرازير ميشوندوتاثير ويران كننده اي برروي بدن دارند ,چراكه منجر به سفتي عضلات ناشي از عصبانيت ,افتادگي سرناشي از غم ,لرز ناشي از ترس وخميدگي سر ناشي از شرم ميشوند .احساس ميكني واقعا سردت است درحالي كه سعي داري آرام باشي وتمام اين احساسها حالت تهوع را در تو ايجاد ميكند

اشكها مارا از ميان تيره ترين روزها ودشوارترين لحظات ميگزرانند ورها ميسازند .بسياري از ما ميتوانيم باشناورشدن در ميان اشكهايمان به درك جديد وبهتري از خودمان وموضوعاتي كه در زندگي تجربه كرده ايم ,برسيم.درميان اشكهايمان تجربياتي را مي يابيم كه يا آنهارا فراموش كرده ايم ويا مخفي هستند ودر اعماق روحمان دفن شدهاند .

اشكهاي نريخته اي كه در بسياري از تجربياتمان داريم افكار ما ما را تيره وتار ميسازند.هر گاه در دوران زندگي ودر تجربيات تلخ خود اشكهايمان رابه راحتي فرو نريزيم ,باز هم خودمان را در همان تجربيات يعني در جايگاه ترس و خشم و غم مشاهده خواهيم كرد.

من هم ديشب گريستم ,براي خيلي از چيزها,براي اشكهاي نريخته ام ,براي خاطرات تلخ دو فرزند خردسالم كه براي شبهايي كه  در بيمارستان بودم در دفتر خاطراتشان نگاشته بودند,براي شبها وروزهايي كه بخاطر تحصيل تنهايشان گذاشتم,براي دستان كوچولويي كه براي شفاي مادرشان به سوي آسمان بلند ميشود ,براي سلامتي از دست رفته كه ذره ذره دور ريختم ,براي ناتواني هاي تحميل شده از سوي جبر روزگار,بري آن چيزاي كه ميخواستم وآنچه شدم و براي تمام بيماران وبرا ي خيلي از چيزها ورنجهايم  گريستم و اشكهاي غمم سرازير شد.

دست آخر براي  تمام دوستان عزيزم اشك شوق ريختم,بخاطر اراده هايي پولادين وآسيب ناپذير,براي تسليم ناپذيري آنها در برابر بيماري ,بخاطر معنا دار بودن زندگيشان عليرغم مشكلات سخت ناشي از بيماري,.....

وچه سبك شدم و التيام يافتم بعد از اين اشكهاو  ياد اين شعر افتادم:

گر دهد از جام فنا ساقيم                      يك نفس از عمر بود باقيم

اين نفسي را كه نيابم دگر                    حيف بود گر به غم آرم به سر

شاد باشيد و سر فراز