دیرزمانی است چشمانم نورراازخاطره ها می گیرد.آخه دررویا هایش  بهترین تصویرها را نهفته داردو به گاه نیاز تصاویر را ازخاطره می خواند و طعم سبز حضورآنها را درذهنم متجلی . کوچ می کندازتاری خود،پرمی کشد همچون پرنده ای رهیده ازقفس،شوق می گیرد واوج.

نوررا از آفتاب می دزد و آنرا درخود  می گسترد و درتک تک سلولها یم جاری ..چشمانم، سِیرم می دهد درسرزمین هایی که درتصورعادی نمی گنجدومدام متحولم می سازد،شگفت می آفریند.آن، درمن این باوررا می رویاند که دیدن به تاری نیست،آخه تصورات چشمانم فراتر ازقدرت دید بصری است ومی تواند با رها کردن وآزاد گذاشتن تصوراتش،درکی ازیقین و تصاویر ونماهایی زیبا، بیافریند ونشان دهد محدودیت دراثر محرومیت نیست،دراثرناباوری است،دراثرکم تجربه گی است.چشمانم توانستن را خوب بلداست و بدل کردن را هم.خماری عشقش آنقدری است که عشق را چون تلاطم رودی، دروجودم جاری می سازد.بلداست ستاره ها را درآسمان ابری هم ببیند،بلده درهوای سرد زمستانی،میان بارش برف،رقص پروانه های رنگارنگ را به تماشا نشیند،شکوفه های بهاری را و وزش آرام نسیم را نیز..................

چشمانم، احساسم را خوب می خواند وبافرمان آن جهت می گیرد،خوب می داند دریا سرمستم می کند وحوض کوچک حیاطم را به شکل دریا می کند و دریا را دروجود م  جاری و وجودم را درجوهره ی خواسته ام آغشته ی دریا و آبی دریا را درآسمان دلم می گسترد......

چشمانم درخشکسالی دردش خوشه ی شوق را به رویش در می آورد وابدیت را درروحم جاری.

آخه آن،  نورابدیت را درخود نهفته دارد وبه هنگام  درد وتاری اش درنور ابدیت  فرو می رود وبااین فرورفتن به روح خدا می پیوندد ، درد را به واژ ه هایی ازجنس خدا مبدل می سازد و گنج کلمات را درذهنم جاری ،دستانم را به رقص روی کاغذ درمی آورد که ببارم و بارشم را روی کاغذ فروریزم وبه من نشان می دهد  اگر چیزی را ازدل طلب کنی، دراین کار هرگز دریغی نیست، واگربخواهی می توانی،خود،خورشیدباشی و نوربپاشی وخوددرپرتو اراده ، به زیبایی ودرخشندگی خورشید بتابی. یادم می دهد دیدن ازطریق عشق است نه دید ظاهر ،یادم می دهد آفرینش لحظه ها را،زاده شدن توام با عمل را،تکثیر بی نهایت را.

فقط گاهی چشمانم غره می رود ومغرور می شود به گاه دوبینی اش ،آخه آن ،همه ی زیبا یی ها وقشنگی ها را هم دوتا دوتا می بیند و فخرمی فروشد براین امتیاز دوبل شدن زیبایی  .................

پیوست:بنازم شکوه وحیرت این غروب زیبارا که چشمانم را خیره ی خودمی سازد و مرا برای شکار شکوه وزیبایی اش،ازپشت مانیتورم بلند می کند  که این لحظه ی زیبا را درخویش بگسترم و درروحم جاوید  و تصویری قشنگ برای چشمانم که به گاه تاری ،آنرا درروحم به تماشا نشیند.عکسی هم از آن  لحظه ی پرشکوه می گیرم  که تقدیم شما کنم وشما را نیز، دراین زیبایی وصف ناپذیر سهیم گردانم.این غروب زیبا تقدیم شما

 

 

این هم بخوانید وخوتان قضاوت بکنید.