تومرا به درد آراستی، تا هرچه عشق در عالم است ،بنوشم و وارد درونم کنم وعشق تکثیرکنم.

تو مرا به دردآراستی، تا لحظه لحظه ی زندگی را،زیستن را درخود فروبرم وزندگی تکثیرکنم.

آری!تو مرا به دردآراستی و ساکن شدی درمن ،تا نگاهت را،عشقت را،اندوهت را جاودانه سازم و تجلی گر روحت باشم و تو را بسرایم.

تو نگاهم را در اوج دردهایم به خود بستی که ابدیت را ببینم و نگاهم را تکثیر کنم و عشق تو را انعکاس دهم.

تو مرا هستی دادی ،روح دادی ودرمیان همین هستی چه زیبا به دردم آراستی تا داده ات را،هدیه ی زندگی ات را تکثیرکنم و تو را زنده گردانم .

 و چه شگفت است زنده کردن تو،زنده کردن آفریدگار جهانیان ومن هر روز وهرلحظه به اندازه ی تمام زیبایی هایی که چشم ودلم را بدان گشودی وبه اندازه تمام عشقی که تغنی ام بخشیدی بدان ،مشغول زنده کردنت هستم و مشغول تکثیر عشقت .

 عشق تو دردلم،به مثال کودک خردسالی که در حیاط متروک زندگی ام مشغول بازی است ،او  بدون هیچ دلیلی (حتی دلیل بودن)زیباترین و شاد ترین زندگی را دارد وعشقش تا بی نهایت است وخود نمی داند که چنین است و سر ّکار کجاست،او نمی داند که دوست دارد چرا که "دوست نداشتن"را نمی شناسد ،او  تو را وزندگی را خدایا!همچون درختان و همچون پرندگان ودریاها دوست دارد و عاشقانه می پرستد ومن تو را ودردهایت را چنین می ستایم

من تورا تا آخرین حدود امیدهایم،تا نهایت "رسالت" اندام خاکی ام می ستایم ،همچون درختی تا آخرین شاخ وبرگهای رو به قنوتش و تا آخرین برگهای لرزانش در شبی تاریک و طوفانی و مشغول آفریدنت هستم تا آخرین مرزهای تحمل پذیر و تجربه پذیر احساساتم وچه زیبا و شگفت است آفریدن آفریدگار و زنده کردنش در دلها و ...

حال خدایا!آنچه را دردل و روحم دارم،درکلامم ریخته ام،کلامم پر از ابدیت است،کلامم

لبریز مهر وعشق توست و انعکاس دل و روحم و تو را تجلی می دهد.

اینک تو در منی ومن در تو و آغشته ایم در هم وچه مبارک آغشتنی!!!!!