می خواهم برای شما داستان شگفت آوری که برای همسر عزیزم در ماه گذشته اتفاق افتاد تعریف کنم . همسرم تیزرا از سال 1961 ام اس دارد.من درسال 1966با او آشنا شدم و در سپتامبر همان سال از دواج کردیم.من با علم بر ام.اس او، باهاش ازدواج کردم و تاکنون با این بیماری درگیر بوده.

27 سال اول سالهای شگفتی بود.ما صاحب 5 فرزند شدیم و سعی تمام خود را برای تهیه هر آنچه که آنها نیاز داشتند بکار گرفتیم و زندگی ما پراز عشق بود و شادی.

در 24 مارس 1992 تبزرا وارد مرحله ی سخت بیماری شد و سه روز بعد ویلچر نشین شد.او دیگر نتوانست زیاد در منزل کار کند .ام .اس داشت پیشروی می کردو همه چیز روز بروز بد و بدتر میشد.

طی شش سال گذشته دکتر ندانسته چطور او را سرزنده گرداند.معده و شکم او کار نمی کند.او فقط غذای نرم می خورد و وزنش کمتر از 30 کیلو شده و بیشتر اوقات روز از اکسیژن استفاده می کند.

سال گذشته او عمل جراحی داشته واز آنموقع تاکنون در رختخواب مانده و هیچ قدرتی برای ملاقات دیگران حتب نوه هایش را نداشته است.

تا ساعت 8:30 عصر من هیچ صحبتی با او نمی کنم زیرا در حال خواب است.زندگی سخت و دشواری شده .

ماه گذشته ،ازیکی از دوستانم یک بطری"موناوی" گرفتم .آن یک نوشیدنی سالم است که از میوه ها ساخته شده و میوه ی اصلی آن توت فرنگی و 18 نوع میوه ی دیگراست.

او برای نوشیدن،آماده بود و آنرا در دومرحله از روزشروع کرد و هرمرحله 30 میلی گرم.

دو هفته بعد از آن او خواست که در تقویم یا داشت بذارم که دوشنبه ی آینده دعوت کنیم از همه ی بچه ها و نوه هایمان برای جشن تولد د ختر ارشد خانواده و خواست همه ی آنها را برای ساعت 5 دعوت کنیم.

فکر کردم شاید حال عادی ندارد و دوباره پرسیدم:

تو همه ی آنها را یکدفعه دعوت می کنی؟!!چطور آنرا تحمل خواهی کرد؟!در ثانی من من ساعت 7 آنروز جلسه دارم و مجبورم از خانه برم.

گفت:تو لازم نیست نگران باشی اولا که من از وقتی که مصرف "موناوی"را شروع کردم دیگز اکسیژن نگرفتم ثانیا :من به بچه ها گفتم این مهمانی،نباید بیش از یک ساعت طول بکشد،بنابر این تو می توانی راخت باشی.

اما راستش ،من آرام نبودم.

دوشنبه آمد و من عصبی بودم.وقت مهمونی رسید و بچه ها و نوه ها (به تعداد 23 نفر)آمدند و خانه شلوغ شد.

من از لذت بردن افراد خانواده ام خوشحال بودم و یکهو متوجه شدم که ساعت 21:30 است.یعنی 5/4 ساعت از شروع مهمونی گذشته بود و تیرزا هنوز شادمان و پر انرژی بود.من مجبور بودم برم جلسه و 5/1 ساعت دیرم شده بود.

بعد از اینکه برگشتم ،دریافتم تیرزا تا ساعت 22:30 هنوز درجمع مهمانها نشسته و همه چی سرجای خود بود.سالیان درازی بود که ندیده بودم تیرزا بتواند در مهمانی حضور یابد و از آن لذت ببرد و قادر باشد اینهمه وقت صرف کند!!!

دریافتم که این اثر موناوی است!!!

دوروز بعد تیرزا گفت :من می خواهم موناوی را قطع کنم چون فکر می کرد صورتش را جوش می اندازد .واگر او تصمیمی می گرفت من حرفی نداشتم.

از وقتی موناوی را قطع کرد دویاره شروع به استفاده از اکسیژن کرد و دوباره قدرت بدنی اش را از دست داد.

برای همین شروع مجدد به استفاده از موناوی کرد و باز هم اکسیژن را کنار نهاد و حال به تنهایی در خانه ی بزرگمان قادر به تحرک است و اغلب پراز نشاط و انرژی است.

این بود داستان شگفت ما.متشکرم موناوی

منیع:

www.topix.com/forum/health/multiple-sclerosis/T2ORPRP4GA5OCLT5