در حيات خلوت بی کسیام
شعری از دوست همدردم خانم"نسرین علائی "
ام اس
در حيات خلوت بی کسیام
امروزبه حقیقتی رسیدهام
در میان باشکوهترین سایهها
درکنار پرغزلترین ترانهها
من برای از دست دادن چیزی ندارم
وچه سنگین است آنکه گلی
از ساقه شکستهست ولی میجنگد
تا گلبرگهای پلاسیدهی او دیرتر به زمین بریزد
سنگین تر از آن اینکه
همه می جنگند تا او دیرتر بخشکد
به حقیقتی رسیده ام من امروز
که ،گریه آرامم نمیکند
این سخن با تندی در حنجره ام می پیچد
و زمانی سخنی بخواهد به باور برسد
در چشم هویدا می شود
وای، چه بر سر باورم آمده است
هر دو چشم من می گرید
در حیات خلوت
گلی از ساقه شکسته
و من با تمام بی رحمی
گریه می کنم شاید، شاید
دیرتر خشک شود
*این هم تصاویری از غروب پاییزی باغ ما تقدیم شما:
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۲ ساعت 17:53 توسط نسرین امامی زاده
وقتی ناگهان